یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی..

با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم..
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقي نمانده بود
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت
تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سکوت کرد
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزيزم، و اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بي راه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...
با يک روز چه کار مي توان کرد
خدا گفت:
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند
گويي که هزار سال زيسته است
و آن که امروزش را در نمي يابد
هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت
و گفت:حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند
مي ترسيد راه برود
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت
وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و صورتش پاشيد
زندگي را نوشيد
زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد
مي تواند...........
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد
زميني بنا نکرد
مقامي به دست نياورد
اما.......
اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي آنها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد
لذت برد و سر شار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت. " کسي که هزار سال زيسته بود "......
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است."زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
یکی بود یکی نبود .یک مرد بود که تنها بود .یک زن بود که او هم تنها بود .زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .خدا خندید و زمین سبز شد .خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .خاک خوشبو شد .پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود...
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت
16:16 توسط .:: جواد ::.| |
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت
22:45 توسط .:: جواد ::.| |
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت
22:20 توسط .:: جواد ::.| |
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت
0:2 توسط .:: جواد ::.| |
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت
17:29 توسط .:: جواد ::.| |

